<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دفترچه ثبت احوالات و احساسات </title>
<link>https://badiyeneshin.blogfa.com</link>
<description>یه کُنجِ امنِ آرام...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 03 Aug 2026 04:28:59 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>صد و هفتاد و نه </title>
<link>https://badiyeneshin.blogfa.com/post/180</link>
<description>دیشب خوب نخوابیدم مدام بیدار می‌شدم صبح ولی انگار باد داشت نوازشم می‌کرد می‌وزید و موهام و می‌کشید رو صورت و دستام وقتی هم چشم باز کردم همچین صحنه‌ای دیدم و بلافاصله عکس گرفتم حالمو خوب کرد این آسمون قشنگ 🥰 دوشنبه تون بخیر و نیکی 🌿💚</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2026 04:28:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>badiyeneshin</dc:creator>
<guid>badiyeneshin.blogfa.com/post/180</guid>
</item>
<item>
<title>صد و هفتاد و هشت </title>
<link>https://badiyeneshin.blogfa.com/post/179</link>
<description>امروز بیکار بودم نسبتا عصر داشتم فکر می‌کردم برم دوچرخه رو باد بزنم برم پارک دور بزنم که طی یک حرکت رونالدینیویی! یهو تصمیم گرفتم بالاخره امروز اون روز موعود باشه و رفتم نردبون آوردم و پرده ها رو باز کردم و گیره هاشو جدا کردم و انداختم تو ماشین بعد شیشه پنجره ها رو تمیز کردم و با جارو دسته دار سقفو تمیز کردم گردگیری کردم زیر پرده ای رو اتو کردم و دوباره گیره ها رو وصل کردم و نصبش کردم سه تا پرده بود تو پذیرایی درکل سه ساعت وقت گرفت مامان هم کمک کرد اول گفت</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 20:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>badiyeneshin</dc:creator>
<guid>badiyeneshin.blogfa.com/post/179</guid>
</item>
<item>
<title>صد و هفتاد و هفت </title>
<link>https://badiyeneshin.blogfa.com/post/178</link>
<description>واسه سومین روز متوالی رفتم سبزی خریدم 😑 این دفعه واسه کوکو و آش برنج دیگه از هرچی رنگ سبزه بدم میاد 🥴</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 12:24:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>badiyeneshin</dc:creator>
<guid>badiyeneshin.blogfa.com/post/178</guid>
</item>
<item>
<title>صد و هفتاد و شیش</title>
<link>https://badiyeneshin.blogfa.com/post/177</link>
<description>امروز به نود درصد کارای لیستم رسیدم خداروشکر عصری رفتم سراغ دوچرخه م طفلکی پر خاک شده بود از یکی دوماه پیش که مامان باهاش خورده بود به جدول دیگه گوشه حیاط خاک خورده بود عاخه تو که تقصیری نداری عزیزم رفتم تمیزش کردم شستمش باید ببرم چرخ عقب شو باد بزنم دلم تنگ شده برا دوچرخه‌سواری مخصوصا صبح زود وقتی دوچرخه سواری میکنم انگاری دوباره میشم همون دختر ده ساله شر و شیطون که توی حیاط خونه قبلی مون دوچرخه‌سواری می‌کردم و با خودم حرف می‌زدم و برای بیننده های خیالی</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 21:24:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>badiyeneshin</dc:creator>
<guid>badiyeneshin.blogfa.com/post/177</guid>
</item>
<item>
<title>صد و هفتاد و پنج </title>
<link>https://badiyeneshin.blogfa.com/post/176</link>
<description>خوشحال و شاد و خندانم 😍 چرا؟ چون شام امروز آماده ست! از قرمه سبزی دیشب موند البته همش لوبیاست 😐 باید برم دوباره سبزی بخرم اضافه کنم و گوشت قلقلی بریزم الان که فکر میکنم اونقدرام آماده محسوب نمیشه و کلی کار داره حرفمو پس میگیریم غمگین و دپ و گریانم 🥲 + دیروز غروب جمعه ای خیلی دلگیر بود می‌خواستیم بریم یه سر خونه خاله معصومه امتحان داشت امیرحسینم بیرون بود مامانم رو دنده نه بود بیخیال شدیم بعد شام فیلم بچه مردم و دیدیم البته انقدر قطع و وصل شد که</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 06:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>badiyeneshin</dc:creator>
<guid>badiyeneshin.blogfa.com/post/176</guid>
</item>
<item>
<title>صد و هفتاد و چهار </title>
<link>https://badiyeneshin.blogfa.com/post/175</link>
<description>یه بستنی نونی داشتم یادم رفت بخورم رفتم قایمش کردم اون ته هی یادم بیفته آخ جون بستنی دارم هنوز امیدوارم تا من میخورمش دست کسی نیفته 😬 خلاصه که دلخوشی‌ها کم نیست! هرچند کوچک به اندازه یه بستنی😜 + همین که درباره ش نوشتم هوسم کرد برم بخورمش! خلاصه که دلخوشیمو خوردم و تمام 🥲</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 09:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>badiyeneshin</dc:creator>
<guid>badiyeneshin.blogfa.com/post/175</guid>
</item>
<item>
<title>صد و هفتاد و سه </title>
<link>https://badiyeneshin.blogfa.com/post/174</link>
<description>از دیروز هی اومدم بنویسم هی ننوشتم حوصله نوشتن درباره مشکلات تکراری رو ندارم تصمیم گرفتم بپذیرم شون حالا نمیدونم چقدر امکان داره چقدرش دل خوش کنه خودمه باید بپذیرم که سن مامان و بابا بالا رفته و هر روز ممکنه یه درد و مرض جدید بگیرن اینکه ممکنه مامان دیگه مثل سابق نشه دیگه باید همیشه حواسم بهش باشه و کارای اصلی خونه میفته گردنم اینکه بابا قرار نیست یهو تبدیل به سوپرمن بشه اخلاقشم عوض نمیشه اینکه فعلا ایده مشارکت در ساخت خونه منتفیه پس رویای فروختن خونه و</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 03:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>badiyeneshin</dc:creator>
<guid>badiyeneshin.blogfa.com/post/174</guid>
</item>
<item>
<title>صد و هفتاد و دو </title>
<link>https://badiyeneshin.blogfa.com/post/173</link>
<description>الان باید کلاس می بودم ولی گفتم نیم ساعتی دیرتر برم که به تایم ناهار نخورم دو سه جلسه ست که ناهار دیر میخوره استاد و بچه هایی که از کلاس صبح هستن بعد خب من معذب میشم استادم تعارف روی تعارف که بیا بخور حالا سیرم هستم میلم ندارم ولی کی جرئت داره مخالفت کنه با حرف استاد ولی خب خوبیت نداره چون من پس نمیدم و قرار نیست ناهار ببرم حوصله شم ندارم واقعا خلاصه که میخام دیر برم امیدوارم استاد دعوام نکنه خوابم میاد خیلی گفتم یه درازی بکشم برای شام هم هیچ ایده ای ندارم</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 10:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>badiyeneshin</dc:creator>
<guid>badiyeneshin.blogfa.com/post/173</guid>
</item>
<item>
<title>صد و هفتاد و یک </title>
<link>https://badiyeneshin.blogfa.com/post/172</link>
<description>+ هوس آب‌بازی زده به سرم دلم استخر میخواد ولی وسواسم نمی‌ذاره میگم شلوغه کثیفه فلانه بهمانه + دیشب برا اولین بار تنهایی رفتم بنزین زدم به طرز مسخره ای استرس داشتم 😬 از اینکه سوتی بدم جلو بقیه مخصوصا اون ماشین پشت سری که سوتی هم دادم در باک باز نمیشد اولش بعدشم نتونستم اون بیلبیلکشو که خودکار پر میشه رو بزنم خب که چی ۳۰ تا زدم و پر شد وای بعدش چه حس رهایی خوبی داشتم 😜 هم از استرس اینکه وای الان بنزینم تموم بشه بمونم وسط راه چه غلطی کنم رها شدم هم از اینکه</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 07:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>badiyeneshin</dc:creator>
<guid>badiyeneshin.blogfa.com/post/172</guid>
</item>
<item>
<title>صد و هفتاد و صفر </title>
<link>https://badiyeneshin.blogfa.com/post/171</link>
<description>یادش بخیر تابستون پونزده سال پیش آخرین سالی که توی خونه قبلی مون زندگی می‌کردیم می‌رفتم کلاس بسکتبال یه سالن خیلی خوب و بزرگ نزدیک خونه مون بود یه مربی خیلی مهربون هم داشتیم همیشه بسکتبال دوست داشتم و تو مدرسه بازی می کردم ولی اولین و آخرین باری که کلاس می‌رفتم اون تابستون بود چقدر خوش می‌گذشت هیجانش حالمو جا می‌آورد وقتی دو گروه می‌شدیم و یه بازی درست حسابی می‌کردیم تو مدرسه هیچ وقت کل زمین در اختیار مون نبود همیشه نصف زمین ما بازی می‌کردیم و نصفه دیگه</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 05:17:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>badiyeneshin</dc:creator>
<guid>badiyeneshin.blogfa.com/post/171</guid>
</item>
</channel>
</rss>
