صد و هشتاد و چهار
مثه چییی خوابم میاد
روز پرکاری بود
خداروشکر واقعا
از صبح که پاشدم نشستم به دوخت و دوز
تا عصر که کلاس داشتم شومیزمو برسونم
یه بیست دقیقه این وسط برق برفت
و خداروشکر که فقط بیست دقیقه بود وگرنه تموم نمیشد کارم
صبحونه و ناهار در حد چند لقمه نون و ماست چکیده بود
و چند قاشق از ناهار امیرحسین که از سلف دانشگاه گرفته بود
ینی فرصت نشد بیشتر بخورم
ولی ارزش داشت
وووییی شومیزم خیلی خوشگل شد 🥰
خانوما همه خوششون اومد تعریف کردن
از پارچه م هم پرسیدن که از کجا گرفتم و اینا
رسیدم خونه یه سره پای گاز بودم و ماکارونی درست کردم واسه شام
عجلهای هم پختم چون پسرا میخواستن شب برن سالن
خودمم حسابی گشنهم بود
و خداروشکر اونم خیلی خوشمزه شد
واقعا روز خوبی بود خداروشکررر
حالا خستهم
کف پاهام زق زق میکنه
چشام میسوزه و خوابم میاد
ولی حالم خوبه
خدا جونم ممنونم که حال مامان هم بهتر بود امروز
دلم میخواد برم یه طرح دیگه از پارچهه بخرم
از همین مدل شومیز دوباره بدوزم
هم خوشگله هم آسون
پس فردا تخفیفش تمومه
خوب درمیاد خدایی
بگیرم یا بذارم مدل دیگه که یاد گرفتم؟
به راهِ بادیه رفتن، بِه از نشستنِ باطل 🏃