صد و هشتاد و شیش
دیشب خواب دیدم رفتم قم
زیارت حضرت معصومه 🥹
چه حس و حال خوبی داشت
اونجام یاد امام رضا جان کردم
البته یکم مادی بودم تو خواب 😜
دنبال اون فروشگاهه میگشتم که سری پیش وقتی از کربلا برمیگشتیم رفته بودیم عطر خریدیم ازش واسه داداشم
انقد خوش بو بود و قیمتاش خوب بود که بعداً پشیمون شدیم چرا بیشتر خرید نکردیم ازش
تو خواب میخواستم اون حسرته رو جبران کنم 😁
بعدم حساب کتاب میکردم چند تا سوهان بخرم واسه سوغات
کاش قسمت بشه این سری سر صبر برم
دو باری که رفتم قم بین سفری بوده
یه سری برگشت از کربلا
یه سری سر راه رفت راهیان نور
دلم یکی دو روز زیارت درست حسابی میخواد
+ زن دایی زنگ زده بود که اگه دوست دارین شهاب بارون بیاین باغ
اول خیلی خوشحال شدم
خیلی لازم بود واسه عوض شدن روحیه مون
ولی خب از بدشانسی تایمش افتاده چهارشنبه هفته دیگه
دقیقا شب شهادت امام رضا جان
که خب اصلا به دلمون نبود بریم دورهمی و بگو بخند شب شهادتی
تازه خدا قسمت کنه میخام مثه پارسال برم موکب میزبانی از زائرای پیاده
بعدم با شلوغی جاده های منتهی به مشهد جرئت نمیکنم بشینم پشت فرمون اونم تو جاده واسه اولین بار
خلاصه با وجود اینکه خیلی دلم میخواست بریم کنسل کردیم 🥲
+ روزنوشت های این هفته مو که مینوشتم دیدم چقدر هفته شلوغی بوده
خداروشکر که قوت داشتم به کارام برسم
امروز ولی استراحت کردم
فردا هم برنامه همینه
انشاءالله آماده بشم واسه هفته دیگه
خداکنه جایی پیدا بشه که واقعا بتونم مفید باشم
پارسال خیلی کیف داد
واقعا خدمت به زائرا یه لذت و شیرینی خاصی داره
که وقتی میره زیر زبونت دیگه نمیتونی ازش بگذری
اون روز از امام رضا جان هم خواستم توفیق خدمت بدن بهمون 🥹
خداکنه بشه💚
به راهِ بادیه رفتن، بِه از نشستنِ باطل 🏃