دفترچه ثبت احوالات و احساسات

یه کُنجِ امنِ آرام...

دفترچه ثبت احوالات و احساسات

صد و هفتاد و صفر

یادش بخیر

تابستون پونزده سال پیش

آخرین سالی که توی خونه قبلی مون زندگی می‌کردیم

می‌رفتم کلاس بسکتبال

یه سالن خیلی خوب و بزرگ نزدیک خونه مون بود

یه مربی خیلی مهربون هم داشتیم

همیشه بسکتبال دوست داشتم و تو مدرسه بازی می کردم

ولی اولین و آخرین باری که کلاس می‌رفتم اون تابستون بود

چقدر خوش می‌گذشت

هیجانش حالمو جا می‌آورد وقتی دو گروه می‌شدیم و یه بازی درست حسابی می‌کردیم

تو مدرسه هیچ وقت کل زمین در اختیار مون نبود

همیشه نصف زمین ما بازی می‌کردیم و نصفه دیگه بچه های والیبال

ولی اونجا دیگه صد در صد مال خودمون بود

یادمه ساعت ۶ تا ۷ و نیم عصر بود

روزا بلند بود و تازه وقتی برمی‌گشتم خونه نزدیکای غروب میشد

خسته و گشنه می رسیدم خونه

اون موقع شبا ساختمان پزشکان می‌ذاشت

و برای اولین بار با زیتون سیاه آشنا شده بودم و خیلی کراش زده بودم روش

شام واسه خودم نیمرو می‌زدم و با زیتون سیاه می‌خوردم خیلی می‌چسبید

تیتراژ ساختمان پزشکان و هنوز که میشنوم یاد اون روزا میفتم

چه قدر خوب بود

کاش همون موقع زمان و نگه می‌داشتم :)

فاطمه
چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵
8:47
درحال بارگذاری..