صد و هفتاد و صفر
یادش بخیر
تابستون پونزده سال پیش
آخرین سالی که توی خونه قبلی مون زندگی میکردیم
میرفتم کلاس بسکتبال
یه سالن خیلی خوب و بزرگ نزدیک خونه مون بود
یه مربی خیلی مهربون هم داشتیم
همیشه بسکتبال دوست داشتم و تو مدرسه بازی می کردم
ولی اولین و آخرین باری که کلاس میرفتم اون تابستون بود
چقدر خوش میگذشت
هیجانش حالمو جا میآورد وقتی دو گروه میشدیم و یه بازی درست حسابی میکردیم
تو مدرسه هیچ وقت کل زمین در اختیار مون نبود
همیشه نصف زمین ما بازی میکردیم و نصفه دیگه بچه های والیبال
ولی اونجا دیگه صد در صد مال خودمون بود
یادمه ساعت ۶ تا ۷ و نیم عصر بود
روزا بلند بود و تازه وقتی برمیگشتم خونه نزدیکای غروب میشد
خسته و گشنه می رسیدم خونه
اون موقع شبا ساختمان پزشکان میذاشت
و برای اولین بار با زیتون سیاه آشنا شده بودم و خیلی کراش زده بودم روش
شام واسه خودم نیمرو میزدم و با زیتون سیاه میخوردم خیلی میچسبید
تیتراژ ساختمان پزشکان و هنوز که میشنوم یاد اون روزا میفتم
چه قدر خوب بود
کاش همون موقع زمان و نگه میداشتم :)