دفترچه ثبت احوالات و احساسات

یه کُنجِ امنِ آرام...

دفترچه ثبت احوالات و احساسات

صد و هفتاد و دو

الان باید کلاس می بودم

ولی گفتم نیم ساعتی دیرتر برم

که به تایم ناهار نخورم

دو سه جلسه ست که ناهار دیر میخوره استاد و بچه هایی که از کلاس صبح هستن

بعد خب من معذب میشم

استادم تعارف روی تعارف که بیا بخور

حالا سیرم هستم میلم ندارم

ولی کی جرئت داره مخالفت کنه با حرف استاد

ولی خب خوبیت نداره

چون من پس نمیدم و قرار نیست ناهار ببرم

حوصله شم ندارم واقعا

خلاصه که میخام دیر برم امیدوارم استاد دعوام نکنه

خوابم میاد خیلی

گفتم یه درازی بکشم

برای شام هم هیچ ایده ای ندارم

دیگه هرچه پیش آید خوش آید

پ.ن: حالا که امروز دیر رفتم ناهار زود خورده بودن!

ولی واقعا سه چهار ساعتی که کلاسم از همه چی یادم می‌ره

چقدر خوش گذشت الکی الکی

پ.ن ۲: هنوز شام درست نکردم

واسه مامان که جیگر از فریزر درآورده بخوره

واسه بابا هم سوپ داشتیم و چند تا سیب زمینی آبپز کردم با تخم مرغ

خودم نون پنیر هندونه خوردم 👌☺️

فاطمه
چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵
14:12
درحال بارگذاری..