دفترچه ثبت احوالات و احساسات

یه کُنجِ امنِ آرام...

دفترچه ثبت احوالات و احساسات

صد و هفتاد و شیش

امروز به نود درصد کارای لیستم رسیدم خداروشکر

عصری رفتم سراغ دوچرخه م

طفلکی پر خاک شده بود

از یکی دوماه پیش که مامان باهاش خورده بود به جدول دیگه گوشه حیاط خاک خورده بود

عاخه تو که تقصیری نداری عزیزم

رفتم تمیزش کردم

شستمش

باید ببرم چرخ عقب شو باد بزنم

دلم تنگ شده برا دوچرخه‌سواری

مخصوصا صبح زود

وقتی دوچرخه سواری میکنم انگاری دوباره میشم همون دختر ده ساله شر و شیطون که توی حیاط خونه قبلی مون دوچرخه‌سواری می‌کردم و با خودم حرف می‌زدم و برای بیننده های خیالی ادای مجری‌های برنامه کودک درمیاوردم

انگار این دوچرخه میشه ماشین زمان

و منو می بره به کودکی‌هام

واسه همین دوسش دارم

باید دوباره کوکش کنم این ماشین زمانمو

بعدش یکم به گلدونام رسیدم

البته حالا فقط چند تا گندمی مونده و دو تا آلوئه‌ورا و دو سه تا شاخه پتوس

که از همه مقاوم تر بودن و دووم آوردن

یه زمانی روی ایوون رو پر گلدون می کردم

ولی چند سالی هست دیگه گلدونام یکی یکی خشک شدن و منم دیگه فرصت و دل و دماغ خریدن گل جدید ندارم

دلم شمعدونی خواست و حسن یوسف

حیف که حیاطمون باغچه نداره

وگرنه وقت گذروندن تو باغچه تو عصرای تابستون خودش یه تراپیه

فاطمه
یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵
0:54
درحال بارگذاری..