صد و شصت و هشت
یه کاری که خوشم میاد اینه که
ظهرای تابستونی که خیلی گرم نباشه
برم تو کوچه پس کوچه ها قدم بزنم
مخصوصا کوچه های نسبتا قدیمی تر
که هنوز خونه های ویلایی داره
و هنوز آدما پنجرهها رو باز میذارن
از جلو خونه ها رد بشم
و بوی غذا و سروصدای قاشق چنگال و حرف زدن و خنده آدما رو موقع ناهار خوردن بشنوم
بوی غذا، سروصدا و دورهم بودن، اینا بهم حس زندگی میده
دوست دارم توی ذهنم تصور کنم توی خونه شون چه شکلیه
ناهارشون چیه
چند نفرن
حال و هواشون چطوره
مخصوصا اگه شلوغ پلوغ و مهمونی طور باشه
شاید فضولانه بنظر بیاد 😁
ولی خیلی رنگ زندگی داره انگار
کلا دیدن شادی آدما حالمو خوب میکنه
نه فقط دیدن حتی شنیدن و بو کردنش
آرایشگاه و مزون خیاطی رو واسه همین دوست دارم
که میبینی یه نفر داره آماده میشه بره عروسی
حس و حال خوبش حال منم خوب میکنه
شاید واسه همینه که دلم میخواست کار و شغلم مرتبط با روزای شاد زندگی آدما باشه
و از شغلای پراسترس و محیطهای غمگین مثل بیمارستان و دادگاه و اینجور جاها فراری بودم
با اینکه به شدت دوست دارم کمک کردن به بقیه رو
و خیلی خوبه که بتونی مثلا به عنوان یه دکتر یه آدمو به زندگی برگردونی و چه چیزی از این بالاتر؟
ولی من به شخصه نمیتونم بیشتر عمرم رو در مواجهه با درد کشیدن آدمها بگذرونم
هرچند بتونم تسلی بخششون باشم
شایدم فقط دارم چشمم رو روی واقعیتهای زندگی میبندم
شاید اینجوری دارم فرار میکنم از تلخیهایی که هست و باید پذیرفتشون
بهرحال من دلم میخواد شاهد لبخند زدن آدما باشم
تحمل دیدن درد کشیدنشون رو ندارم
الهی که روزی برسه همه کنار هم لبخند داشته باشیم
و اون روز دور نیست
إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَرَاهُ قَرِيباً