صد و شصت و چهار
درد زانوم بدتر شده
از دیشب هم کشیده به پشتش
به هوشی جان گفتم اول چند تا ورزش پیشنهاد داد
بعد که گفتم پشتش هم درد میکنه گفت پس فعلا چند روز ورزش نکن استراحت کن
منم که از خدا خواسته 😁
فقط بدیش اینه که هی دلم میخواد برم بیرون
چه پیاده روی چه دور دور با ماشین
بعد می بینم نه زانوم درد میکنه نمیشه
دیروزم از صبح تا شب تو دوراهی برم نرم بودم
به شدت دلگیر بود و حوصلم سر رفته بود و دلم می خواست برم
ولی هرجور فک می کردم شرایط اوکی نبود
هم خسته بودم هم کمردرد هم زانودرد هم دلتنگ
هم دلم نمی خواست مامانو تنها بذارم
هم کارای خونه و خونه تکونی اجباری که ماشین لباسشویی عزیز برام تدارک دیده بود
صبح که میخواستم هیچ کار نکنم و کل روز دراز بکشم فقط
ولی تهش چی شد؟
آفرین همون همیشگی
پاشدم صبحونه خوردم بعد افتادم به جون آشپزخونه
بیشتر واسه اینکه فکر و خیال دست از سرم برداره
هندزفری گذاشتم و کلی آهنگ دپ و شکست عشقی طور گوش دادم 🤣
و گاز و تمیز کردم
لباسشویی رو سابیدم
کف آشپزخونه رو شستم
فرش که خشک شده رو رو پهن کردم
واسه شام هم باقالی پلو با مرغ درست کردم
از غروبی هم رفتیم بالا پشت بوم فرش پهن کردیم
باد خوبی میومد
دلم میخواست برم بالای کوه
با یه نفر که کلی باهاش درد و دل کنم
تهش بزنم زیر گریه
شاید تموم شه این حال بد
ولی گریه کردن پیش بقیه برام خیلی سخته
نهایتش چند دونه اشک
پریشب خواب دیدم رفتم حرم
و رفتم جای آقا
که هنوز نرفتم و پای رفتن ندارم انگار
رفتم و نرسیده به مزار شروع کردم گریه کردن
و چقدر اشک داشتم
رفتم نشستم کنارش و خودمو انداختم رو مزار
بغلش کردم گریه کردم
آخ که چقدر خوب بود
بعد تشییع دیگه زیاد گریه نکردم
و حالا دوباره دلم تنگه
دل نازک تر از قبل شدم حتی
دیگه دل ندارم عکس و فیلماتو ببینم آقا
دیروز داشتم فکر می کردم چقدر آدم بدی شدم
که حتی خیال کربلا رفتن هم خطور نکرد به ذهنم
دیگه مثه سالهای پیش دلم مچاله نشد از جا موندن
بال بال نزدم واسه رفتن حتی تو خیال
کاش حداقل قابل می دونستی داغ بذاری رو دلم آقای اباعبدالله
من که دیگه بی حس شدم انگار
اونقدر اخبار تلخ این روزا هست که نمیتونم هضم کنم
اون فیلمای تشییع دوباره بچه های میناب
وای خدا
نتونستم نگاش کنم
چه جوری میشه دید عاخه
حال اون مادر
ای خدا
نمیتونم ادامه بدم
چقدر از این آشفتگی متنم بدم میاد
درست مثل خودمه